پاييز بهار من است، نه بهاري سبز که بهاري رنگارنگ.
خزان، بهار احساس است، بهار تنهايي.
موسم رويش جوانههاي احساس...
و چه زيباست موسم برگريزان...
نغمه محزون کلاغهاي سرو نشين،
صداي زوزه باد وزنده از لابلاي تن نيمه عريان درختان،
ملودي شاهکارترين سمفوني طبيعت را مينوازند،
شور و حرارتي وصف ناپذير درون خستهام را فرا ميگيرد.

تا با خاموشي خود حياتي دوباره به جسم بيجان
تک درخت نارون باغچه حياط پشتي دهند؛
که خود آغازي است بر اين پايان عجيب –
که از شوق رستن و پرواز بر فراز حصار تنگ تن...
من اين رقص مرگ را دوست دارم...
من اين هزار رنگي را دوست دارم...
من از فراسوي اين سکوت فريادها دارم...
لب فروبسته و با زبان بيزباني همنواي مرغ دل،
شعر دفتر عشق را زمزمه ميکنم...
مهربان
- نویسنده : یزد فردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا
پنجشنبه 27,فوریه,2025