صبح سه شنبه کارآموز لکوموتیوران داشتم، بهم گفتن راه آهن تهدید شده و باید تعدادی واگن هر چه زودتر از ایستگاه یزد خارج شوند ، حوالی هشت صبح قطار آماده شده و مجوز های لازم برای حرکت دریافت کردیم ،
دستور اومد هر چه سریعتر راه آهن یزد تخلیه بشه و هیچ کس در ایستگاه حضور نداشته باشه
با استرس حرکت کردیم و به همکاران کنترل سفارش کردم شرایط جالب نیست ما را در اولویت به سمت بافق ببرید
حرکت کردیم ، چند کیلومتر از ایستگاه یزد دور نشده بودیم که لکوموتیو افت فشار روغن داد و خاموش شد ، ترس تمام وجودم رو گرفت ، هنوز باید به سه همکارم که با من بودند هم دلداری میدادم ،
زنگ کنترل زدم گفتم لکوموتیو خاموش شده فوراً امداد برسونید منطقه مسکونی هستیم
خدا خیرش بده ، سید حسینی مرام گفت نگران نباش الان ردیف میکنم ،
یهو یادم اومد سید پورهاشمی و سید چاووش زاده پست جلو دپو بودند و داشتن لکوموتیو ها را جابجا میکردند
زنگش زدم گفتم سید چه لکوموتیوی دم دست داری ؟ گفت یه آلستوم دارم
گفتم با سرعت تمام سمت ایستگاه یزدگرد حرکت کن ما موندیم ، فقط بیاااااا
خدا خیرش بده ، سریع مجوز حرکت گرفت و از بلاک مخالف حرکت کرد
توکل کردم به خدا و یه استارت زدم ، لکوموتیو روشن شد اما آلارم افت فشار روغن بود ، دیدم میشه با سرعت سه چهار کیلومتر حرکت کرد که از منطقه مسکونی دور بشیم
حرکت کردیم ، تا ایستگاه که لکوموتیو امداد رسید ، اون لحظه انگار دنیا به ما دادند ، یادمو رزمندگانی اومد که زمان جنگ با عراق در محاصره بودند اما یهو یه اتفاقی میومد کمکشون و نجات پیدا میکردند ،
لکوموتیو امداد قلاب شد و از ایستگاه یزدگرد به سمت رخش حرکت کردیم
ایستگاه رخش ، آقای خیراندیش با لهجه شیرازی با بیسیم گفت سید جان یه پهباد داره بالا سرت تاب میخوره
انگار جون از پاهام داشت در میرفت
گفتم سریع زنگ حراست بزن بگو
کارآموزم رو از پشت دستگاه بلند کردم و خودم نشستم کنترل قطار را دست گرفتم
به همکارانم گفتم هیچ نگران نباشید ،هفت تا صلوات بفرستید هیچ طوریمون نمیشه
تمام زندگی ام ، زن و بچه هام ، و... مثل یه فیلمی با دور تند میومد جلو چشام
فکری اومد توی ذهنم که قطار را متوقف و فرار کنیم اما دیدم فردا اگر اتفاقی افتاد میگن فلانی ترسید و فرار کرد
خودمو جمع و جور کردم و با حداکثر قدرت لکوموتیو رفتیم اما دائم از شیشه های لکوموتیو دنبال پهباد میگشتیم که ظاهراً دور شده بود
مجدداً صحبت کردم ما را اولویت ببرید گفتند یه قطار ایستگاه مهرداد خوابوندیم تا تو رد بشی خیالت راحت
حالا رسیدیم ایستگاه بهرام گور ، پانل بافق ما را قبول نمیکنه که این واگن ها نباید بیاد بافق ، همونجا منفصل کنید
زنگ رییس ایستگاه بافق زدم ، گفتم کاظم جان قبولمون کن می بریم ایستگاه بعد بافق که دور باشه ، گفت اصلاً
هر چه اصرار کردم استرس داریم ، توقف برای این قطار جالب نیست قبول نکرد
البته او بهترین دوستم هست و شرایط ایمنی ایستگاه اجازه نمیداد و چه لحظه های بود که هر دقیقه آن به اندازه سال میگذشت
بهم گفت سید هیچ کس توی راه آهن نیست ، من و فخار اونم بیرون از محوطه ایم ولی واگن ها منفصل کردی قبولت میکنیم
واگن ها آخر ایستگاه منفصل کردیم و رفتیم بافق که اونجا گفتند پل ایستگاه کاشان را زدند
این خاطره را گفتم که همه بدانند راه آهن در بدترین لحظات در کنار مردم بود و وظیفه حمل قطار های باری و مسافری در اون شرایط وحشتناک و دلهرهآور کمتر از کنار لانچر بودن نبود ، لحظاتی که با نورافکن خاموش در دل شب با ترس سیر کردیم تا مسافران با آرامش بخوابند
دنیا بداند زمانی که همه وسایل نقلیه عمومی تعطیل و نیمه تعطیل بود ، راه آهن ایران با تمام وجود به مردم خدمت میکرد
خدایا شکرت که زنده ماندیم تا باشیم و خدمت کنیم و یادی کنیم از کسانی که وقتی از خانه بیرون میرفتند میدانستند امکان داره برنگردند اما با لبخند از منزل میرفتند که مبادا زن و بچه ها شون بترسند ، آنها برنگشتند و هنوز همان زن و بچه ها باور نمیکنند او دیگر نمی آید
سید رضا میرابیان
آموزگار لکوموتیوران راه آهن ایران
- نویسنده : یزدفردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا

سهشنبه 26,مه,2026