زمان : 06 Mehr 1394 - 08:56
شناسه : 111175
بازدید : 2798
خالِصی، شهیدی خالص و بی ریا/ صبحانه ای که خورده نشد خاطرات عضو هیأت علمی دانشگاه یزد از دوران دفاع مقدس خالِصی، شهیدی خالص و بی ریا/ صبحانه ای که خورده نشد

در پاسخ به فراخوان روابط عمومی دانشگاه برای ارسال عکس و خاطرات دوران دفاع مقدس، دکتر محمدکاظم کهدویی عضو هیأت علمی دانشکده زبان و ادبیات، دو خاطره خواندنی را همراه با تصاویری از آن دوران و همچنین دکتر علیرضا یاراحمدی عضو هیأت علمی دانشکده معدن و متالورژی تصویر و زندگینامه‌ای از همرزم شهیدش محمد برزگری را ارسال کردند.

 

خاطره اول:

بسم الله الرحمن الرحیم

«من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه، فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر»

خالِصی، شهیدی خالص  و بی ریا

دکتر محمدکاظم کهدویی

گروه ادبیات فارسی، دانشگاه یزد

آبان‌ماه سال ۱۳۶۴ خورشیدی بود، آن زمان من دانشجوی سال دوم رشتۀ زبان و ادبیات دانشسرای عالی یزد بودم و همچنین مربی تربیتی در آموزش و پرورش، و درس می‌دادم. اعلام اعزام به جبهه شد که مربوط به اعزام کارمندان دولت بود، من نیز داوطلب، و با آنها راهی شدم، از ادارات مختلف بودند؛ ادارات، فرمانداری، راه آهن یزد(از کارکنان و لکوموتیوران و رییس قطار و...)، سنگ آهن مرکزی بافق و...، از دانشسرای عالی تربیت معلم یزد هم که بعدها دانشگاه تربیت معلم یزد، و بعد هم با دانشگاه یزد یکی شد، چهار نفر از کارکنان بودند و از دانشجویان هم من بودم، البته، اعزامهای دانشجویی جدا بود. 

ما به اهواز رفتیم و تیپ الغدیر، فرماندۀ گردان، آقای رشیدی بود، که از آن به بعد، خبری از ایشان ندارم:

گر بمرده است، روانش پرنور      ور بود زنده خدا یارش باد

معاون ایشان هم جناب آقای تابش بود که الان نمایندگی مردم اردکان را در مجلس شورای اسلامی دارد. چند روزی در تیپ الغدیر بودیم، با آموزشهای لازم آبی و خاکی و... .

خلاصه روزی رسید که برای حرکت به خط شلمچه و تحویل آن خط مقدم، آماده بودیم. بعد از ظهر یک روزی که گرمای جنوب هنوز حس می‌شد. مینی‌بوسها آمدند و روبروی محل مسجد تیپ، همه سوار شدیم، تا دو راهی خرمشهر و شلمچه روز بود، و بعد هم برای امنیت بیشتر، در شب و با چراغ خاموش راه طی می‌شد. تا به محلی رسیدیم که به آن «بُنه» می‌گفتند. شب بود و تاریکی و صدای انفجار که گاه‌گاه به گوش می‌رسید. و گاهی هم در نزدیکیهای ما؛ اما اُطراق در سنگرهای زیرزمینی بود و در حد خود امنیت داشت؛ ولی برای وضو گرفتن و مقدمات آن باید بیرون می‌رفتی که خطرناک هم بود. نماز خوانده شد و شام هم خوردیم و دیگر باید آمادۀ رفتن به خط می‌شدیم که پیش از طلوع آفتاب حرکت کردیم و به خط مقدم شلمچه رفتیم و در سنگرهایی که در دژ جا گرفته بود، مستقر شدیم. هنگامی که در تیپ الغدیر، داشتیم سوار مینی‌بوس می شدیم، آقای خالصی را دیدم. مسؤول ستاد پشتیبانی جنگ در اردکان بود و چندین بار هم به جبهه آمده بود، مردی تقریباً لاغراندام، با موی سر و صورت جوگندمی، خوش مشرب و مهربان و صمیمی و دوست داشتنی، صحبت می‌کردیم. گفت فلانی، من دیگه قصد برگشت ندارم. عمر خودم کرده¬ام، پنجاه و خورده¬ای سالمه و چندین بار هم جبهه اومدم و سالم برگشته¬ام، دیگه خجالت می¬کشم که بازم برگردم و سالم و سرحال، و هیچ توفیقی هم نصیبم نشده باشه. الان هم غسل شهادت کرده¬ام و دارم عازم خط میشم. اگه لیاقت داشته باشم، خداوند، شهادت رو نصیبم می کنه. من با لبخند به آقای خالصی گفتم: «حاج آقا اینا چیه که می‌فرمایید؟ خداوند وجود شما و امثال شما رو برای اسلام و مسلمین حفظ کنه و صد سال زنده باشید و به این مردم و انقلاب خدمت کنید. فیض شهادت هم هر وقت که خداوند رحمان مقدّر بدونه، نصیب می کنه. دست من و شما و خواست ما نیست.» آقای خالصی گفت: «فلانی، باور کن جدّی میگم و از خدا شهادت رو طلب کرده¬ام، خدا قسمتم کُنه.» با تعارف به هم، سوار مینی بوس آبی رنگ کهنه و رنگ و رو رفته شدیم. کنار هم نشستیم و از هر دری سخنی، که گذشت ایام و لیالی و سالیان، همه را از خاطر مشوش و پریشان من دور کرده است. وقتی به«بُنه» نزدیک خط شلمچه رسیدیم، همه در سنگری زیرزمینی برای رفتن به خط، منتظر ماندیم. دو نفر رفتند که خط مقدم را ارزیابی کنند و «سنگر کمین» را تحویل بگیرند و گزارش حرکت بدهند. یکی از آن دو نفر حاج آقا خالصی بود و دیگری یک جوان که مدتی در خط مقدم بود و حالا راهنما برای رفتن به «سنگر کمین» بود.(آن جوان با تمام شکل و شمایل در ذهنم است، با قدی بلند و لاغراندام، که ته ریشی کم پشت هم داشت، ولی نامش را فراموش کرده ام. از بچه های پر و پا قرص جبهه بود) آنها رفتند، ما هنوز در «بُنه» بودیم و آمادۀ حرکت. خبری رسید که برای همه اندوهبار بود و برای بعضی هم ایجاد کنندۀ ترس، و موجی از نگرانی در افراد به وجود آورد که هرکسی با دید خود از آن برداشت می‌کرد. خبر تلخ بود و ناگوار. دل را به درد می آورد. آیا براستی خداوند تا اینقدر نزدیک است و گوش به زنگ؟ الله اکبر.

حاج آقا خالصی شهید شد. این خبری دردناک برای گردان در نخستین ساعت ورود به خط نبرد شلمچه بود. کجا و چطور؟ پیش از رسیدن به سنگر کمین، وقتی حاج آقا خالصی و همراهش به سنگر کمین نزدیک می‌شدند، آن جوان که راه را می‌دانست، جلوتر و آرام گام بر می‌داشت و حاج آقا خالصی هم پشت سر او، که ناگاه خمپارۀ ۶۰ دشمن، بی صدا فرو می‌افتد و انفجاری و با صدای الله اکبر حاج آقا خالصی در هم می‌آمیزد و فرصت رساندن او را به پشت خط هم نمی‌دهد. و اینگونه او که غسل شهادت کرده و مصمّم بود تا به دیدار معبود خویش بشتابد، به ملاقات یار رفت و همه را داغدار کرد. ما حدود یک ماه در خط ماندیم و چه خطرهایی که هر لحظه از کنار گوشمان می‌گذشت؛ بویژه که نزدیک سه راهی معروف به سه راهی شهادت هم بودیم، و فیض همچنان نصیب خالصی بود که خالص بود وبا خلوص و دلی آرام و به دور از تعلقات به آرزویش رسید، و من در چند نوبت با فاصلۀ فقط چند ثانیه، از نوشیدن آن شهد شهادت به دور ماندم و نمی‌دانم که مراد حق از این تعلل و دست نگه داشتن چه بود؟ سالها گذشت. نگارندۀ این سطور بارها افتخار حضور در جبهه های نبرد را یافت، از فاو، در جنوب، تا کوههای پراز برف غرب و مریوان و نزدیکیهای حلبچه و..، و درس و دانشگاه را نیز ادامه داد و دکترا گرفت و هیأت علمی دانشگاه یزد شد و سال ۱۳۷۹ مسؤولیت دانشگاه پیام نور منطقۀ چهار کشور (استانهای یزد، کرمان، هرمزگان، سیستان و بلوچستان) به عهده‌اش گذاشته شد. در سال ۱۳۸۱، در مراسم جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان دانشگاه پیام نور مرکز تفت، که نگارنده به عنوان رییس منطقه دعوت و حاضر شده بود، یکی از دانشجویان را که برتر و نفر اول شده بود، صدا زدند که هدیه خود را از دست رییس منطقه بگیرد: خانم خالصی! خدای من! آیا این خانم نسبتی با شهید بزرگوار، حاج آقا خالصی دارد؟ تا برای گرفتن هدیه و جایزه‌اش بیاید، هزار فکر و خاطرۀ تیپ الغدیر و درد دلها و شلمچه و خط کمین و ... به ذهنم خطور کرد. وقتی آمد، به او گفتم: ببینم دخترم، تو اهل کدام شهری؟ گفت: اردکان. گفتم: تو با شهید بزرگوار خالصی چه نسبتی داری؟ گفت: من دختر اون شهید هستم. شنیدن نام شهید خالصی و بعد از ۱۷ سال روبرو شدن با دختر او، با رتبۀ برتر در دانشگاه، ناخودآگاه اشک از چشمانم فرو ریخت و خاطرات آن روز، همچون کوهی بر دوشم سنگینی کرد. می‌خواستم که او پسر شهید خالصی بود و سر بر دوشش می‌گذاشتم و به یاد آنهمه پاکی و خلوص و صداقتی که ندایش را خدایش چه زود شنیده بود، می‌گریستم  و پیشانی یادگارش را به یاد شهید عزیزمان می‌بوسیدم. هدیه را به او دادم و او را لحظاتی در بالای جایگاه نگه داشتم و این خاطره را برای اولین بار برای او و حاضران در سالن، نقل کردم و چه بسیار که از این پیشامد گریستند و انگشت تعجب بر دهان گذاشتند.

یاد و نام شهیدان، جاودان، و راهشان پر رهرو باد

خاطره دوم:

صبحانه ای که خورده نشد

دکتر محمدکاظم کهدویی

بیشتر از دو ماه بود که در جبهه بودم. از اوایل دی ماه سال ۱۳۶۶که کارشناسی ارشد ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت مدرس می خواندم، به یزد آمده، عازم جبهه ها ی غرب کشور شدیم.(البته کتابهای درسی را نیز آورده بودم و وقت و بیوقت، همینکه فرصتی پیش می آمد، آنها را می خواندم و از همۀ آنها هم نمره‌های خوبی گرفتم) در گردان امام علی(ع) در چادر و سنگر مجتمع آموزشی رزمندگان، داخل سرزمینهای گرفته شده در خاک عراق و موقعیت جندالله، نزدیک منطقۀ عملیاتی گردرشت و ... بودیم و مدتی هم در موقعیتی نزدیک شهر سقّز، در استان کردستان. جایی که یک گاوداری نوساز بود و حالا شده بوده، محل استقرار، در سرمای وحشتناک ۲۲ درجه زیر صفر که شب تا صبح، مشعلهای شوفاژ زیر تانکرهای آب می‌سوخت و بازهم می‌خواست یخ بزند. فرماندۀ گردان، سردار سلطانی بود که گذشت ایام ، تنها چهرۀ بشاش و شوخ طبع او را در ذهن من باقی گذاشته، آرام و کم حرف، با صورتی گرد و محاسنی سیاه و پرپشت. و معاون گردان هم سردار محمود ساعتیان بود که در بهار ۶۷، به مصداق«فمنهم من قضی نحبه» به دیدار معبود شتافت و هر گز چهرۀ آرام و ناز و خندان او را با محاسن سیاه فراموش نمی‌کنم. با آن بزرگوار، خیلی همراه بودیم.  اواخر اسفند ۶۶ بود که از موقعیتِ نزدیک شهر سقز، به سوی منطقۀ «مریوان» حرکت کردیم. وقتی می‌خواستیم سوار اتوبوس قرمز رنگ ایران پیما بشویم، شاگرد راننده، ساکهای شخصی افراد را در صندوق بغل اتوبوس جا می‌داد، در کنار بشکه‌های گازوئیل، به او گفتم عزیز جان، این گازوئیلها نریزه و وسایل افراد خراب بشه؟ گفت نه بابا، مگه اَلَکیه که بریزه؟ و من هم دیگر چیزی نگفتم؛ اما در مقصد که پیاده شدم، یکی از ساکهای برزنتی که تا نیمۀ آن غرق در گازوئیلهای ریخته شده بود، ساک من بود و بعضی کتابهای درسی آن ترم هم که همراه داشتم، مثل، تاریخ بیهقی، شاهنامه، نهج البلاغه و...، غرق گازوئیل شده بود که تا یک هفته کارم بود آن را روی چراغ و توی آفتاب، خشک می‌کردم. آخرش هم بعضی از آنها برای من کتاب نشد و از نو تهیه کردم. حدود ده کیلومتری شهرستان مریوان، کمی دورتر از جادۀ اصلی، درون دره ای در نزدیکی روستایی به نام «بالَک» چادرها را برپا کردیم. روستا، آن سوی تپه قرار داشت و بین ما همان تپه فاصله بود. همه جا داشت سبز می‌شد و گندمهای دیمی هم که کاشته بودند، در کنار ما قرار داشت و چقدر هم افراد مواظب بودند که آسیبی به کشتزارهای مردم نرسد. آن روزها شهر حلبچۀ عراق، توسط صدام حسین، بمباران شیمیایی شده و هزاران نفر از مردم کشته شده بودند. سال تحویل شد و بهار ۱۳۶۷خورشیدی هم از راه رسید. در شب فردای روز عید، بر و بچه‌های گردان،(گردان امام علی) یک گوسفند بزرگ خریده و قربانی کرده بودند و از شب در دیکی بزرگ روی آتش گذاشتند که صبح هنگام، صبحانه، آبگوشت تازه با نان خشک یزدی بخوریم. حدود ساعت هشت صبح بود، از کنار هم گذاشتن سفره های کوچک، سفره ای بزرگ و سرتاسری انداختیم و نانهای خشک و دیک آبگوشت هم آورده شد که کاسه ها را پر کنند، همۀ ما لباسها و بادگیرها را برای جلوگیری از وقوع احتمالی حملۀ شیمیایی پوشیده و ماسک هم دم دست داشتیم و کنار سفره نشستیم.  ساعت ۳۰/۸ صبح روز سه شنبه سوم فروردین ماه ۱۳۶۷ بود. مردم ده نیز کار روزانۀ خود را شروع کرده و مردان عازم صحرا بودند. بعضی گوسفندان را به چرا می‌بردند و در کمرکش کوه، زیبایی روستا را که در آن آغاز صبح خورشید بر آن نور می‌افشاند، تماشا می‌کردند. بعضی نیز بر بالای پشت بامهایی که بر تمامی دره و روستا مُشرف بود، نشسته، طراوت و زیبایی صبح را نظاره گر بودند. اما ناگهان همه چیز به هم خورد؛ صدای غرش هواپیماهای جنگندۀ عراقی دشت و کوهسار را لرزاند و انعکاس آن در دل ارتفاعات بلند و پر برف اطراف پیچید. سه فروند بودند که به محض رسیدن صدای آنها، در آسمان پدیدار شدند. من نزدیک چادر فرماندهی بودم، گفتم بچه ها، هواپیماهای عراقی اومدن. جنگنده‌ها یکباره از هم جدا شدند، دو فروند آنها اطراف جاده سنندج - مریوان را بمباران کردند که بعداً معلوم شد شیمیایی تاول زا بوده، و یکی از آنها به طرف روستا در حرکت بود، خود را به بالای روستا رساند و از فراز به نشیب آمد، غرش آن زیاد شد و در میان آن صدای صوتِ فرود بمبها و پس از آن صدای انفجاری مهیب همه‌جا را لرزاند. همۀ ما بلافاصله ماسکها را به صورت زدیم و از تپه ای که در کنارمان بود بالا رفتیم و هرکسی هم پیش روی خود، آتشی اندک روشن می‌کرد که اثر گاز را کم یا خنثی کند، و طولی نکشید که گازهای سمّی ناتوان‌کننده قسمت غربی ده را فرا گرفت. مردم بی دفاع از زن و مرد و کودک و پیر و جوان از خانه‌ها بیرون ریختند و هر کسی به نوعی راه صعود به ارتفاعات را در پیش گرفت تا شدت گاز کمتر باشد. فریاد الله اکبر و لااله الا الله در همه جا پیچیده بود. حیوانات اهلی نیز گویا بویی برده بودند که به دنبال صاحبان خود با سرعت می دویدند. اینجا بود که مزدوران خبیث بعثی، جنایت دیگری آفریدند و بمبهای شیمیایی خود را فرو ریختند و ۹ نفر را در دم به شهادت رساندند. من و آقای قادری نسب، جوانی که سال چهارم دبیرستان بود، با قامتی کشیده و لاغر، به همراه چند نفر دیگر، با کسب اجازه از فرماندهی گردان، با مقداری دارو و پلاستیک و بعضی لوازم دیگر، به کمک مردم روستا رفتیم. مردم هم با فرو نشستن شدت اثرات گاز، از ارتفاعات، پایین آمدند و اجساد کشته شدگان را در پلاستک می‌پیچیدیم و می‌بستیم و دفن می‌کردیم، که این کار تا حدود ساعت ۱۰ شب طول کشید. البته ما هم از گازهای شیمیایی آسیب دیدیم، که پس از بازگشت به موقعیت، به لطف دوستان، با خوردن ماست، و دارو و...، مشکلی خاص پیش نیامد و فقط تا چند روز گرفتگی صدا داشتیم. از میان شهدا «ثریا» دختری ۱۲ ساله و «جلال» پسری ۸ ساله در وسط حیاط در بغل پدرشان شهید شده بودند «رحیم» با سر و رویی سپید حدود ۶۰ سالش بود و «علی» و «محمود» و «احمد» و «امیر» و دو نفر دیگر که شناخته نمی‌شدند همگی جز شهدا بودند. پیر زنی نیز در بیرون از خانه افتاده و هنوز قلبش ضربان داشت که به بیمارستانی صحرایی رسانده شد و نجات یافت، یکی بر اثر موج انفجار به پشت بام افتاده و شهید شده بود و دو نفر نیز از وسط به دو نیم شده بودند (قسمت پایین بدن به یک طرف و قسمت بالا به طرف دیگر افتاده بود) دَه‌ها نفر نیز مصدوم این جنایت شدند که مداوای آنان توسط امدادگران که از سنندج آمده بودند تا شب ادامه داشت. و اتومبیلهای آتش نشانی، با محلولهای ضد شیمیایی، همه جا را پاکسازی کردند. کودکان شیرخواره و کوچک در بغل مادرانشان با حالتی معصومانه نفس‌نفس می زدند و از چشمانشان آب می‌ریخت و به سختی ناله می‌کردند و مردم نگاه ملتمس خویش را به دستهای امدادگران دوخته بودند. پیرزنان و پیرمردان که توان راه رفتن نیز نداشتند، اشاره می‌کردند که سینه ام، چشمم و... . و این چنین گروهی دیگر قربانی خود کامگی‌های رژیم بعث عراق شدند، که عاجز از رویارویی با رزمندگان دلاور اسلام، وحشیانه شهرها و روستاها را آماج حملات شیمیایی و موشکی و هواپیمایی قرار می‌دادند تا روح سرکش و شیطانی آنها اندکی آرام گیرد و همواره هر روز و هر زمان، باید که فریاد مظلومانۀ این امت دلاور و مؤمن و شهیدپرور را به گوش جهانیان و همۀ مدعیان حقوق بشر و سازمانهای به اصطلاح بین‌المللی رساند تا بدانند که شهادتها و قتل عامها، امت اسلامی را مقاومتر و پایدارتر و بیدارتر خواهد کرد.  

مختصری از  زندگينامه همرزم شهیدم محمد برزگري

دکتر علیرضا یاراحمدی

دانشکده معدن و متالورژی

دهم فروردين سال ۱۳۴۵ در خانه اي مذهبي و كشاورز در شهرستان بافق بدنيا آمد و دوران تحصيل را در همان شهر سپري كرد و پس از اخذ ديپلم در دانشگاه تربيت معلم اصفهان مشغول به تحصيل شد. با آغاز نهضت امام (ره) به صف انقلابيون پيوست و از ابتداي جنگ فعاليت هاي رزمي و فرهنگي خود را در پايگاه حر شهرستان ادامه داد. او در عمليات هاي رمضان، بيت المقدس، محرم، والفجر مقدماتي و والفجر ۲ حضور داشت و سرانجام در عمليات كربلاي ۵ در منطقه شلمچه در بيستم دي ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسيد. در بخشي از وصيت نامه اش چنين مي نويسد: خواهرانم اگر می دانستید که هر روز چندین بار در جبهه شهید می شوم، اکنون چادر را تنها پوششی ساده نمی‌دانستید. امیدواریم که در زندگی، فاطمه زهرا (س) را الگو قرار دهید و همچون زینب کبری (س) ادامه دهنده راه شهدا باشید.