و باز هم در فراخناي بي وسعت دلهاي عاشق ، سوسويي ازتلالو پرتو گرما بخش خورشيد جان ، احساس را مي نوازد كه در اين آشفته بازار بي اعتناييها و بي احتراميها و بي حرمتيها ، در حالات و احوالات حيراني دنياي پيرامون آدمي ، واژه اي را حرمت ببخشيم كه نيست مگر " حرمت " .
پدر جان ! بفرماييد بنشينيد . پير شي ، پسرم !
و اتوبوس در هجمه همهمه مسافران در پيچ نگاههاي منتظر ، گاه پريشان و گاه اميدوار در لابلاي هزار توي انبوه ترافيك به پيش مي راند اسير در روزمرگي بي منتها .
چه اندك بود زمان براي دگرگوني در دنياي محقر ما ، شايد سده ها و هزاره ها در انبوه بي آغاز تاريخ حيات ، ثانيه اي باشد و آني ؛ و ليكن دنيا ديگرگون شد در كمتر از نيم قرن و شايد هم كمتر از ربعي از قرن .
هنوز هم بسيارند آنانكه دريادها دارند روزگاراني را نه چندان دور، كه پشت ستوران مركب سفر بود و اسباب گذار از كوهها و دشتها و كويرها ؛ چهار پايان بودند ياور و همراه تاجران و زائران و مسافران در سفرها ، كه گاه حكايتي داشت به درازاي سالها .
نه از دود و دم خبري بود و نه از ناهنجاريهاي صداي نابهنجار ماشينها و نه از مرگ بي حساب جوانان ناكام بر مركب هاي آهن و فولاد .
آتش اسباب گرما بخش اجاقها بود در مطبخ ؛ شر شر جويبارها آرامبخش دلهاي خسته و خنكاي آب در سبو هاي هنرمندي كوزه گران جانبخش جانهاي تشنه .
زينت سفره هاي بي آلايش استوار بر دسترنج دهقانان و هي هي بامدادان چوپانان .
تن پوش مردمان در سرما و در گرما حاصل صبوري هنرمنداني بي نشان و بي مدعا كه مي رشتند و مي بافتند و مي ساختند حجاب را از كورك و از پشم و از غوزه .
سرپناهشان از خشت و گل بود و زيراندازشان اززحمت و هنر برآمده از دل .
و اما در اين خلوص ناب و يكرنگي ناياب و ناپديد امروز ، پدرومادر و بزرگتر و پير و استاد و پيشكسوت را عظمتي بود در باورها و حرمتي در معنا و در يادها كه سنگيني آن وادار مي نمود هر پهلواني را به فروتني و خشوع در برابر اندام آن هر چند گاه به ظاهر نحيف .
و چه زود استيلا يافت واژه هايي نامانوس با دل و جان و لطافت روح آدمي چون آهن و فولاد و كامپيوتر و اينترنت و ماهواره و ماشين برحيات آدميان نامطمئن از زندگاني فرداي خويش .
و كاش باز هم حرمتي بدانيم " حرمت " را .