سيماي تابناك جاودانگان امروز و فرداي تاريخ
محمد خسروي
هفته نامه آیینه یزد
دير زماني بود كه زخم كهنه اي، در يلداي شب ظلم، با شلاق عَمَله جور و ستم و به اشاره صاحبان انديشههاي واژگون و منحرف كه بر اريكه قدرت استوار بودند بر جسم نحيف آدميان اين سرزمين نشسته بود و تاريخ انسان را سراسر دردناك و رنج آلود ساخته بود. ضحاكان مار دوش از مغز سر جوانان ميخوردند و فاجعهها بود و زندانها و شكنجهها . . . و هيچ حركتي و خروشي و فريادي و تلاشي نه، تا بشوراند و برانگيزاند.
حكمت، عدالت، شجاعت و عفت در سكوت شهرهاي شب گرفته همچون چراغي كم سو رو در خاموشي داشت. بر بام بلند شجاعت، جغد شوم ويراني آشيان ساخته و در فضاي تيره به پرواز در ميآمد و سراي جباران را تيز مينگريست و آنان را ميديد كه خود غمي نداشتند و برغم جانگاه تيره روزان نيز نميانديشيدند. خزان دير پاي، دشمن هر شاخ و برگ برومند و تازه رسته بود و در گلستان حيات برگ و گلي نميگذاشت. سموم زهرآگين بر طَرف هر بوستان كه ميگذشت بر بوي گل و رنگ نسترن نيز شفقتي نداشت. ميخشكاند و ميسوزاند.
اسلام آن مكتب زندگي ساز و پيامبر(ص)، آن فريادگر آزادي، عدالت، حكمت و علي (ع) و حسين (ع) و زينب (س) آن مظاهر شجاعت و عفت در چار گوش اتاقها و زير زمينهاي نمور و خفه و خاموش عصر پليدي ها، درخششي در تاريكي بودند كه از حلقوم هر زخم خوردهاي كه برمي خاست فوراً خاموش ميگشت.دشمن شب طلب هيچ فروغي را تحمل نميكرد و روزها را نيز ابري و غباري ميخواست. در مظلوميت چهارده معصوم كه هر يك قامتي برافراشته عليه چپاول و غارت و ستم بودند همين بس كه در ماتمشان اشك حسرت ميريختيم و در سالروز شهادتشان همانها پرچم عزا بر ميافراشتند كه به شمشير جفا يا به زهر ستم خود باعث قتل و مسموميتشان بودند تا ما واماندگان را از ريختن اشك چشم كه خون دلمان بود نيز محروم كنند.
در چنين عصري كه نسلهاي پويا، تحرك لازم را نداشتند. ناگهان از ميان انبوه ميدان شهر، چهرهاي درخشيد. نوري در تاريكي بر سكويي ايستاد و مردمي را كه در افسردگي غروب درهم ميلوليدند به نيكيها و دوستيها و برتريها فرا خواند.
مردي فرياد برآورد كه آوايش گيرايي داشت و هُرم كلامش چون آفتاب، زندگيها را حرارت و گرمي ميبخشيد. او با پيشاني باز و چهره جذاب و لباس ساده خروش برداشت و سخن گفت: دعوت به انسانيت كرد. مردم ديدند كه عليرغم تلاش حاسدان و نيرنگ كج انديشان و توطئه طاغوتيان و برق شمشير عمال زر و زور و تزوير دستي نيرومند به فرياد رسي برخاسته است. چشماني كه از اعماقش سيل احساس و جوشش جاذبه به بيرون ميتراويد به مردم مينگريست و به خود ميآورد و انديشههاي آن توده درهم ريخته را سامان ميبخشيد كه: آي آدم ها! من شما را به انسانيت و محبت و عدالت ميخوانم. او از نابسامانيهاي زشت اخلاقي برايمان گفت: و درد و رنجمان را برشمرد و از خودگذشتگي و فداكاري گفت: آزادي را ستود و ايمان را. از اسلام گفت. اسلام پيامبر(ص) و علي(ع) و فاطمه(س) را احيا كرد. او مردي از تبارحسين(ع) بود و فرزندي از خانه فاطمه (س) همان خانه كوچك گَلي كه كاخهاي ستم را تحقير كرده بود و هم امروز جايگاه خورشيد جهان افروز است. همراه او مرداني بودند از تبار ابوذر، ستم ديده و زجر كشيده و محنت دوران بر دوش و فرياد عدالت خواهي در حلقوم. آنان پيكرهاي خسته خود را كه از ديدن رنج محرومان كوفته شده بود براين صخره پر صلابت تكيه دادند و با مرد همراه و همراز شدند. انسان دوستان بزرگ كه صف نوراني محبت و وفا را امتداد دادند تا در مسير پيامبران و جانشينانشان با راهنمايي پير همدست و هم داستان شوند. شب سپري شده بود و لايههاي پر از حشرات موذي ريشهها به دست باغبان كهنسال و با همت والاي زنان و مردان و جوانان و غيرتمندان و سلحشوران از بن بر آمد. كاخ ستم فرو ريخت و ظلمت شب ظلم در نورانيت خورشيد، شب هنگام متواري گشت. اما در آن سوي عالم و در بيكران آبها و خشكي ها، ظالم مأمني ديگر يافت و آزادگي را پيوسته رنجور ميخواست. جنايتكاران دست از توطئه و خيانت و تجاوز بر نميدارند و خورشيد را برنمي تابند. پير فرزانه ما با انديشه خدايي بر قلبها فرمانراويي يافت و همراه اين راهنما، نيكان و شايستگان نياسودند و هر نقشه پليدي و خباثت را براي ايجاد دسيسهاي نو، نقش بر آب كردند. هر جا دستي به خيانت برخاست بريدند وهر پايي كه به شيطنت برداشته شد شكستند و هر صبح وشام دستوري براي سرنگوني اين نظام الهي بود و دستي براي براندازي. جوانان، اين پيشاهنگان كاروان انقلاب و سربازان شيفته خدمت، با از خود گذشتگي و فداكاري در راه برچيدن بساط ستم، جان خويش، ناچيز شمردند و آن را متاعي يافتند كه تقديم جانان كنند.آري مادر گيتي فرزندي ديگر از خانه علي (ع) و فاطمه (س) در وجود آورده بود كه عدالت، تقوا، شجاعت، سخاوت، انسان دوستي، حق شناسي، يتيم نوازي، زهد و پارسايي و نيايش و عبادت همه را با هم داشت و يكسان عرضه ميكرد و جوانان عاشق اين ارزشها بودند و فرمانش مطاع بود.
در مبارزه با ستم سر از پا نشناخته عازم عرصههاي نبرد ميشدند و بي عنايت به زن و فرزند و خانه و آسايش و رفاه و زندگي شيرين و آغوش گرم خانواده و خنكاي فصل تابش آفتاب و گرما، بوران و برف و سرما. همه چيز رنگ خدايي داشت روزگاري بود كه ابوذر و مقداد ومالك اشتر و حجربن عدي را نه در كتابها كه در كنارت در ميدانهاي رزم ميديدي و فريادشان را ميشنيدي و چكاچاك اسلحه شان را عليه دشمن حس ميكردي و متجاوز زبون ذليل را هر روز در منجلاب عفن خويش گرفتارتر مييافتي. شيران شرزه روز و پارسايان سر برآستان حضرت دوست در فراخناي شب.
اينان مهره نبودند كه چهره بودند. ساخته دست تواناي آن پير فرزانه. راستي را كدامين قدرت ميتواند از جواني با كمتر از 2 دهه زندگي انساني بسازد كه در خط مقدم نبرد پس از بازگشت ازعملياتي سنگين و چندين ساعته و خستگيها و گرسنگيها و تشنگيها و سراپا پوشيده از گرد و خاك و تنها چشمهايش به رنگ آبي آسمان، وقتي با خيل تشنه كامان به نوشيدن آب ميايستند اول ديگران را بياشاماند و اين ديگران صفي طويل از رزمندگان بودند كه نظاره ميكردند اين صحنه ايثار را و يا از ميان صندوق سيبي كه به رزمندگان اهدا شده بود دست ببرد و كوچكترين سيب را بردارد و بهترين را براي ديگران بگذارد بي آنكه كسي شاهد باشد.
آري اينان همانان بودند كه از پس انبوه خاكستر و غبار اعصار و قرون چون آذر زندگي ساز برفراز آمدند.اينان شهيدان شاهد همه تاريخند تا افلاكيان بدانند چرا بايد خاكيان را سجده كنند.«و كرمنا بني آدم»، از چه روي بر زبان امين وحي جاري گشته و توسط رسول اكرم (ص) به جهانيان اعلام شده است.كه خدايش اراده كرده تا اين آدم خاكي، انساني خدايي شود و جانشين شايسته او در زمين گردد.
و امروز آن پير فرزانه راحل ديار محبوب گشته و فرزندان شايسته اش نيز با كروبيان جليس اند و با فردوسيان همنشين. اما راه همان است كه بود تا من و تو جهت را گم نكنيم و پيوسته عازم پوييدن و طي طريقي باشيم كه به قول آن عارف دلسوخته«بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند.» پايان كلام را اين رباعي بسنده است كه:
عمري به ره دوست نظر داشت شهيد
تصميم به دفع ظلم و شر داشت شهيد
آن لحظه كه با دست تهي عازم بود
تاجي زگل سرخ به سرداشت شهيد
یزدفردا