زمان : 28 Bahman 1394 - 18:02
شناسه : 118975
بازدید : 6591
کنجک نویس در کنجک می نویسد!!! کنجک نویس در کنجک می نویسد!!!

یزدفردا "خیلی از مطالب را  دوستان فردایی و همکارانمان منتقل می کنند که نه آنقدر جدی است که بتوان  مقالات و یادداشت های جدی نامید ونه آنقدر شوخی است که بتوان از آن به عنوان  شوخی  یاد کرد .

نه  لُغَز (1) ،نه متلک (2)و لُغَزخواندن(3) هم نیست  ونه آنقدر بی اهمیت که بتوان از آنها گذشت بعضی آن را طنز اجتماعی سیاسی و .. می نامند و تلنگری به خود دیگران می نامند بعضی دیگر آن بیست و سی  می بینند و به هرحال در گوشه و به قولی کنج یزدفردا مطالبی پیدا می شود که از این پس آن را در قسمت "کنجک یزدفردا "توسط "کنجک نشین" یزدفردا منتشر می شود .

برای بهتر شناختن کنجک نشین می توانیم به معنی "کنج" و"کنجک "توجه بیشتری بکنیم .

کنجک و کنج

کنج در فرهنگ عامه یزدی ها  کنج . [ ک ُ ] (اِ) چون گوشه باشد در جایی

 

لغت نامه دهخدا

کنجک . [ ک ُ ج َ] (ص ) هر چیز غریب و تازه و نو را گفته اند که دیدن آن مردم را خوش آید و به عربی طرفه گویند. (برهان ). بسیار بدیع که آدمی را از دیدنش خوش آید. (انجمن آرا) (آنندراج ). چیزی تازه که دیدنش خوش آید و بلکنجک یعنی بسیار بدیع. (رشیدی ). طرفه و هر چیز غریب و تازه و نو که دیدن آن مردم را خوش آید. (ناظم الاطباء).

لغت نامه دهخدا

کنج . [ ک ُ ] (اِ) چون گوشه باشد در جایی ،بیغوله و بیغله نیز گویندش . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 59). گوشه و بیغوله و عربان زاویه خوانند. گوشه ٔ خانه و جز آن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گوشه که وی را بیغوله و بیغاله نیز گویند. (اوبهی ). زاویه . گوشه . سوک . بیغوله . بیغله . پیغله . پیغوله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گوشه و بیغوله ٔ خانه و زاویه . (ناظم الاطباء). کردی «کونج » (گوشه ). (حاشیه ٔ برهان چ معین )

کنجک . [ ک ُ ج َ] (ص ) هر چیز غریب و تازه و نو را گفته اند که دیدن آن مردم را خوش آید و به عربی طرفه گویند. (برهان ). بسیار بدیع که آدمی را از دیدنش خوش آید. (انجمن آرا) (آنندراج ). چیزی تازه که دیدنش خوش آید و بلکنجک یعنی بسیار بدیع. (رشیدی ). طرفه و هر چیز غریب و تازه و نو که دیدن آن مردم را خوش آید. (ناظم الاطباء).



 

شو بدان کنج اندرون خمّی بجوی
زیر او سمجی است بیرون شو بدوی .

رودکی .


بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله
ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها.

کسایی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


ز گیتی یکی کنج ما را بس است
که تخت مهی را جز از ما کس است .

فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 3 ص 1312).


همه دشت پر باده و نای بود
بهر کنج صد مجلس آرای بود.

فردوسی .


اگر تندبادی بر آید ز کنج
به خاک افکند نارسیده ترنج .

فردوسی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 59).


کمینگاه کرد اندرون کنج کوه
بیامد سوی رزم خود با گروه .

فردوسی .


طاوس بهاری را دنبال بکندند
پرش ببریدند و به کنجی بفکندند.

منوچهری .


نیست در این کنج ز بن نیز گنج
نامدم اینجای زبهر منال ...
نیز در این کنج مرا کس نبود
خویش و نه همسایه و نه عم و خال .

ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 252).


کار دنیا گر بر موجب عقلستی
مرمرا خیره در این کنج چه کارستی .

ناصرخسرو.


نشود کس به کنج خانه فقیه
کم بود مرغ خانگی را دیه .

سنایی .


گنجی که بهر کنج نهان بود ز قارون
از خاک برآورد مر آن گنج نهان را.

سنائی .

 

نان از برای کنج عبادت گرفته اند
صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان .

سعدی .


کنج بهتر عاقلان را چون سفیهان سر شوند
دار چون منبر شود دولت شود بی منبری .

سیف اسفرنگ .

آنانکه به کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند.

سعدی .

دیده ٔ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم .

حافظ.

به یکی کنج در خزیدستم
وز همه دوستان شده یکسو.

سوزنی .


تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران را
گرت کنج دل آباد است سوی کنج ویران شو.

خاقانی .


من به کنجی و حق به هفت اقلیم
مدد سحر ناب من رانده ست .

خاقانی .


کنج امان نیست در این خاکدان
مغز وفا نیست در این استخوان .

نظامی .

پی نوشت:

1-

 

تفالۀ روغن‌گرفتۀ کنجد یا دانۀ دیگر که به عنوان خوراک دام مصرف می‌شود

 

2-

 

3-

لُغَز خواندن

لغت نامه دهخدا

لغز خواندن . [ ل ُ غ َ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) لُغاز خواندن . عیب کردن از روی عناد و حسد و پرادعائی . در تداول عوام ، عیب گفتن چیزی یا کسی را.